تبليغاتX
Starting Messages...
گفتنی ها رو باید گفت!
گفتنی ها رو باید گفت!
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
عکسی که دنیا را متعجب کرد!

 

این عکس در یک بیابان موقع غروب آفتاب گرفته شده درست از بالای سر

شتر ها انچه به رنگ سیاه میبینید در واقع سایه شتر است .شتر های

واقعی به صورت خطوط کمی سفید رنگ در تصویر مشاهده میشوند این

عکس جایزه بهترین عکاسی از طبیعت را گرفته است .


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:8 توسط : انیس
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
دلم جوش زده است

روي دلم جوش زده است . مي ترسم بترکانمش . مي ترسم بترکد و اين دفعه به جاي چرک ازش چيز ديگري بيرون بريزد . آخر تا حالا روي دلم جوش نزده است .  وقتي به مامان گفتم دلم جوش زده است . سرش را که هميشه موقع شستن لباس ها لب حوض پايين مي اندازد و به لباسها يا شايد هم تشت يا شايد هم به جاي ديگر زل مي زند بالا آورد و گفت : تو که بلدي چه جوري بترکوني خب اين يکي رو هم ... .

آره بلدم چه طوري جوش بترکانم . دو تا انگشت اشاره ام را مي گذارم دو طرف جوش و فشار مي دهم . آن قدر فشار مي دهم تا صداي تق يا شايد پق يا شايد هم پر از جوش در بيايد و سرش باز شود و آن وقت من باز هم آن قدر فشار مي دهم تا تمام چرک هاي زرد يا شايد هم سفيد مايل به زرد از آن بيرون بيايد . بعد هم خون بيايد . اول خونش کمي نارنجي است ولي من آن قدر فشار مي دهم تا خون قرمز بيرون بيايد . بعد هم با يکي از تکه پارچه هاي کنار بساط خياطي مامان روي جوش را پاک مي کنم .

 مي دانم تا حالا خيلي جوش ترکانده ام . جوش هاي اعظم که هميشه ي خدا پيشانيش پر از جوش است يا جوش ها مرتضي که هر چه قدر هم فشار مي دهم خون قرمز بيرون نميايد . تا حالا چند بار از مامان پرسيده ام چرا خون مرتضي اين قدر سياه است ولي هر بار چيزي نگفته و بلند شده و منقل مرتضي را با پا از اتاق پرت کرده بيرون و مرتضي هم آمده و زير چشم مامان را کبود کرده و باز هم مامان گريه کرده و من به خودم قول داده ام که ديگر اين سوال را نپرسم ولي باز هم پرسيده ام .

مامان هم هميشه جوش مي زند . ولي نه مثل اعظم و نه مثل مرتضي . جوش هاي مامان يک شکل ديگر است . دختر کبري خانم که دارد پزشکي مي خواند يک بار گفت جوش هاي مامان عصبي است . ولي من نمي دانم فرق جوش عصبي با جوش معمولي چيست . براي همين جوش هاي مامان را زياد در نمي آورم .

آخر مي ترسم که جوش عصبي يک جورهايي با جوش معمولي فرق کند و مامان خيلي دردش بگيرد و از درد مثل بابا به خودش بپيچد و ناله کند و بعد هم داد بکشد و من و اعظم را بزند .

 تا حالا هيچ کدام از جوش هاي بابا را هم نترکانده ام . آخر مي ترسم بابا مثل هميشه عصباني شود و آن وقت  از روي پله ي اول اتاق که هميشه رويش مي نشيند بلند شود و بيآيد توي اتاق و کمربند را بر دارد و من و اعظم آن قدر گريه کنيم تا مامان بدود جلو و از زير فرش يک کم پول درآورد . بابا هم لگدي به من يا اعظم بزند و در را محکم ببندد و برود .

جوش روي دلم خيلي اذيتم مي کند . هر روز دارد بزرگتر مي شود . اول ها از زير پيراهن مردانه ي کهنه ي مرتضي که برايم خيلي بزرگ است ديده نمي شد ولي الان ديده مي شود . سرش نه سفيد است مثل جوش هاي خودم . نه قرمز است مثل جوش هاي اعظم نه سياه است مثل جوش هاي مرتضي . حتي مثل جوش هاي مامان هم نيست .

 از روزي كه مامان خانه نبود و دوست بابا آمد خانه مان جوش زده ام . دوست بابا زشت بود و سياه . بابا خيلي قربان صدقه اش مي رفت . برايش كه چاي بردم ، بابا چادرم را از سرم كشيد . ديگر هيچ وقت پايم را در اتاق بزرگه نمي گذارم . دستهاي دوست بابا حالم را به هم مي زد . بابا گفت اگر به حرفهاي دوستش گوش كند ديگر هيچ وقت مامان را نمي زند . شب كه مامان برگشت، كلي كتك خورد . مامان گريه مي كرد و خودش را ميزد . بابا هم او را ميزد . كاش حرفهاي بابا را باور نكرده بودم .

آخ

جوش روي دلم تكان خورد !


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:5 توسط : انیس
شنبه نهم خرداد 1388
داستان کوتاه

سنگ و شیشه

سنگ از کمان پسرک رها شد.

به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست.

کنار خورده های آن نشست.

شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت.

سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟

شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی

 با سنگ ام موهبتی ست.

 

 

مادر مرده

پسر بچه از پشت به زمین افتاد.

زن زیر گلویش را خاراند:دیدی خانم کوچولو،بازم افتادی.

پسر بچه این بار پایه ی صندلی را گرفت.

خودش را کمی بالا کشید و با دست دیگرش پاچه ی شلوار زن را گرفت.

چند بار به جلو و عقب رفت.

به یک باره دست را از پایه ی صندلی جدا کرد و با دو دست محکم پاهای آویزان زن را بغل کرد.

لبانش را رو به تو برده بود و پشت سر هم می گفت:ماما،ماما،ماما،ماما...........

 

 

داری به چی فکر میکنی؟

-عزیزم داری به چی فکر میکنی؟

زن به خودش آمد و گفت:هیچی٬همینطوری

-نه٬بگو داشتی به یه چیزی فکر میکردی

-خیلی دلت می خواد بدونی؟

-آره

-راستش داشتم به مرد رویاهام فکر می کردم.مردی که می خواست منو خوشبخت کنه

ولی تو تمام رویاهای منو بهم زدی.

مرد با عصبانیت پرسید:اون کیه؟

زن با صدای بغض آلودی گفت:خود تو

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:56 توسط : انیس
جمعه سوم آبان 1387
وقتی قدیمی ترین داستان ها جدید می شوند

1. بازی (1) : سنگ، کاغذ، قیچی
از اول قرار گذاشته بودیم که فقط کاغذ می‌تواند سنگ را بغل‌کند، اما بعد قیچی آمد و کاغذ را برید. سنگ هم قیچی را زد. خودش تنها ماند. بردندش برای لِی لِی.

2. بازی (2) : اینجا کسی بیدار نیست.
... روزهای خاله‌بازی، تو بابا بودی، او مامان، و من خاله.
هیچ‌وقت نفهمیدی که چقدر دلم می‌خواست من مامان باشم.

3. مجوزِ مُردگی
- متأسفم شما باید دوباره زندگی کنید.
- بله؟!
- پرونده شما ناقصه، اطلاعات مربوط به چند سال گذشته‌تون ثبت نشده. باید دوباره زندگی کنید. بفرمایید. مُرده بعدی لطفاً.

4. زیبای خفته (2)
زیبای خفته مثل هر شب همه‌جا را مرتب کرد، غذا را حاضر کرد، گل سرخی در دست گرفت و جایی که در دسترس باشد خودش را به خواب زد. شاهزاده هم مثل هرشب آمد، دست‌هایش را شست، غذایش را خورد، روزنامه‌اش را برداشت و نشست پای تلویزیون.

5. خریدار
گربه به صاحب‌ مغازه گفت: آن یکی بزرگه چطور است؟
مغازه‌دار جواب داد: او برای شما مناسب نیست بیش‌تر به سگ‌ها علاقه دارد.
گربه پرسید: آن کناریش چطور؟
مغازه‌دار گفت: این یکی خوب است اما زن و 3 بچه شیطان دارد.
گربه گفت: اوه! من از بچه‌های وحشی و بی‌ادب این‌ها بیزارم، آن آخری چطور است؟
مغازه‌دار جواب داد: این یکی کاملاً برای شما مناسب است. 35 ساله است و بعد از یک شکست عشقی 10 سال است که تنها زندگی می‌کند.
گربه گفت: خوب است، این‌جور آدم‌ها با گربه‌ها خوب کنار می‌آیند . همین را بر می‌دارم.

6. برنده
گل می‌گفت: من را بیش‌تر دوست دارد. شمع می‌گفت: نخیر من را بیش‌تر دوست دارد. گل می‌گفت: نخیر من را و همی‌نطور توی سر و کله هم می‌زدند. پروانه هم آن‌طرف‌تر کنار لامپ مهتابی محبوبش استراحت می‌کرد.

7. زاغ و روباه
از وقتی که روباه مرد زاغ دیگر لب به غذا نزد. جسدش را که پیدا کردند یک قالب پنیر دست نخورده کنارش بود.

8. نقص فنی
«خوب، من الان خودم را می‌کشم . بعد ساعت 6 از خواب بیدار می‌شوم و از این‌که کل ماجرا فقط یک خواب بوده احساس رضایت می‌کنم. بعد در حالی‌که هنوز از خوابی که دیده‌ام پریشان هستم صبحانه می‌خورم و سر کار می‌روم.»
این برنامه‌‌ای بود که برای خودم داشتم اما نقص کوچکی پیش آمد: شب قبل یادم رفته ‌بود ساعت را کوک کنم و بیدار نشدم.

9. پدر ژپتو (1)
پدر ژپتو وسایل نجاری‌اش را در انبار گذاشت و دیگر تا آخر عمر دست به چوب نزد. غافلگیر کردن پینوکیو با پری مهربان دیگر واقعاً از تحمل او خارج بود.

10. پرتقال خونی
درخت پرتقال خونی خانه زهرابیگم با آن شاخه‌های بلند و میوه‌های درشتی که چشمک‌زنان تا وسط کوچه می‌آمدند پربارترین درخت محله بود ولی مادرها به‌شدت بچه‌ها را از کندن پرتقال‌ها منع می‌کردند. می‌گفتند نجس است، هرچند که از زن‌های جوانی که پنهانی به خانه زهرابیگم رفت و آمد می‌کردند و جنین‌های مرده‌ای که او نیمه‌شب‌ها پای درخت دفن می‌کرد حرفی نمی‌زدند.

11. بهار
طی اقدامی نمادین به پرستو‌ها پیشنهاد شد که هر سال بهار را با خودشان بیاورند و پرستو‌ها با کمال میل قبول کردند و از این افتخار بر خود بالیدند. اصل قضیه را تنها وقتی درک کردند که تک‌تکشان را به ارابه بهارِ چاقِ تنبل بستند.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:42 توسط : انیس
سه شنبه پنجم شهریور 1387
نامه آبراهام لینكلن به معلم پسرش

به پسرم درس بدهید


او باید بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، كه در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم كه وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش ، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .


اگر می توانید ، به او نقش موثر كتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز می كنند ، دقیق شود.


به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .


به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند .


ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد.


به او بیاموزید كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .


به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .


در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید ة اما از او یك نازپرورده نسازید . بگذارید كه او شجاع باشد ، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید كه چه می توانید بكنید ، پسرم كودك كم سال بسیار خوبی است.

 

 

 

                                             


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:45 توسط : انیس

RSS


www.irLearn.com